یک بوسه

ديگر نه عاشق مى‏شوم، نه هواى بوسه دارم،

اما گاهى دلم براى شعر عاشقانه تنگ مى‏شود: اين هم براى عاشقان!

يك بوسه بس است از لب سوزان تو ما را

تا آب كند اين دل يخ بسته‏ى ما را

من سردم و سر دم، تو شرر باش و بسوزان‏

من دردم و دردم، تو دوا باش خدا را

جان را كه مه آلود و زمستانى و قطبى‏ست‏

با گرم‏ترين پرتو خورشيد بيارا

از ديده برآنم همه را جز تو برانم‏

پاكيزه كنم پيش رُخت آينه‏ها را

من بركه‏ى آرام و تو پوينده نسيمى‏

در ياب ز من لذت تسليم و رضا را

گر دير و اگر زود، خوشا عشق كه آمد

آمد كه كند شاد و دهد شور فضا را

هر لحظه كه گل بشكُفد آن لحظه بهار است‏

فرزانه نكاهد ز خزان ارج و بها را

مى‏خواهمت آن قَدْر كه اندازه ندانم‏

پيش دو جهان عرضه توان كرد كجا را

از باده اگر مستى جاويد بخواهى‏

آن باده منم، جام تنم بر تو گوارا.